آخرین خبرها
خانه / سینما / بازيگران / آخرین مصاحبه بی پرده و صادقانه قبل از مرگ مرلین مونرو

آخرین مصاحبه بی پرده و صادقانه قبل از مرگ مرلین مونرو

مرلين مونرو

 آخرین مصاحبه بی پرده و صادقانه قبل از مرگ مرلین مونرو،     صبح‌ها وقتی از در بیرون می روم، رفتگری که از خیابان 57 ام رد می شود، می گوید: «مریلين! سلام! امروز حالت چطوره؟» برای من یک افتخار است…

آنچه در ادامه می آید آخرين مصاحبه ی ستاره بزرگ سینما، اما به واقع دخترِی حساس محزون؛ مريلين مونرو است كه اولين بار در 17 آگوست 1962، در Life magazine منتشر شد.
مریلین مونرو از زمان اخراجش از Something’s Got to Give تاکنون، به طور تحقیرآمیزی سکوت کرده است. تا آنجا كه به مشكلاتش با فاكس قرن بيستم مربوط است، فقط گفت بيش از آن بيمار بوده كه بتواند كار كند- نه تاخير خودسرانه و وظيفه نشناسانه‌اي كه تهيه كننده او را به آن متهم کرد. زماني كه فاكس قرن بيستم و وكلاي او براي از سر گرفتن كار روي فيلم مذاكره مي كردند، مريلين درباره ي جنبه هاي گسترده تري از حرفه اش فكر مي كرد… درباره ي پاداش ها و بار مسئوليت شهرتی كه به او ارزانی شده، آن هم به دست طرفدارانی که دويست ميليون براي ديدن فيلمهايش پرداختند، درباره‌ي عزم راسخی كه او را به پیش راند و تقلیدها در زندگي فعلیش، درباره ي كودكي اش در خانه هاي کودکان بی سرپرست. مونرو در گفتگویي ناياب، طبيعي و بدون تظاهر با معاون سردبير Life magazine ، ريچارد مريمن، درباره ی همه‌ی اینها با صدای بلند فكر کرد. در همان حینی که دوربين اشتياق و زنده دلي شخصيتش را ثبت می کرد، حرفهای مريلين ديدگاه شخصي خودش را از مريلين مونرو آشكار كرد.
گاهی یک روسری و پالتو به تن می کنم، بدون آرایش و با طرز راه رفتن بخصوصی، به خرید می روم یا فقط به زندگی آدمها نگاه می کنم. اما بعد چند نوجوان زرنگ پیدایشان می شود و می گویند: «یه لحظه، می دونید اون کیه؟» و شروع به تعقیبم می کنند. اگرچه آزرده ام نمی کند. فهمیده ام که بعضی آدمها می خواهند ببینند که آیا واقعی هستید. نوجوان ها، بچه های کوچک، گل از گلشان می شکفد. می گویند: «وای خدا!» و نمی توانند صبر کنند که برای دوستانشان تعریف کنند. پیرمردها جلو می آیند و می گویند: «صبر کنید تا به همسرم بگویم.» همه ی روزشان را دگرگون می کنید. صبح¬ها وقتی از در بیرون می ¬روم، رفتگری که از خیابان 57 ام رد می شود، می گوید: «مریلين! سلام! امروز حالت چطوره؟» برای من یک افتخار است و برای همین عاشق شان هستم. موقع رد شدنم کارگران سوت می زنند. اول سوت می زنند چون فکر می کنند؛ اوه، یک دختر است، موهای بلوند دارد و بی ریخت نیست. و بعد می گویند: «عجب! مریلين مونرو است!» و این… می دانید اینها لحظات دلنشینی هستند. مردم همه چیز را درباره¬ ی شما می دانند و احساس می کنند برایشان ارزشی دارید.
دقیقا نمی دانم چرا، اما حس می کنم می دانند هر کاری را خالصانه و بی ریا انجام می دهم. چه روی پرده چه زمانی که شخصا آنها را می بینم و احوال پرسی می کنم، همیشه واقعا منظورم: «سلام، حالتان چطوره؟» است. در خیال پردازی هایشان فکر می کنند: «خدایا می تواند برایم اتفاق بیفتد!» اما زماني كه مشهور هستيد بی پرده با طبیعت انسان روبرو می شوید. شهرت حسادت بر می انگیزد. افرادی که با آنها ملاقات می کنید فکر می کنند؛ خب، اون کیه؟ فکر می کنه کیه، مریلين مونرو؟ فکر می کنند شهرت بهشان امتیازی می دهد که به سوی شما بیایند و هر چیزی بگویند، هر جور حرفی و این احساسات شما را جریحه دار نمی کند. مثل اینکه برای لباستان رخ می دهد. یک بار به دنبال خانه ای برای خرید می گشتم و در مکانی توقف کردم. مردی بیرون آمد و بسیار خوش مشرب و سرزنده بود و گفت: «اوه، فقط یک لحظه! می خواهم همسرم شما را ببیند.» خب خانم بیرون آمد و گفت: «می شود لطفا از محوطه ی ساختمان بیرون بروید؟» همیشه با ناخودآگاه انسانها برخورد می کنید.
بیایید چند تا بازیگر یا کارگردان گیر بیندازیم. معمولا به من چیزی نمی گویند، به روزنامه ها می گویند چون خبرسازتر است. می دانید اگر جلوی رویم به من توهین کنند به قدر کافی به چشم نمی آید. چون تنها چیزی که باید بگویم این است: دور و بر می‌بینمت، مثلا هرگز!. اما اگر در روزنامه ها باشد همه جای آمریکا و همه جای دنیا است. نمی فهمم چرا مردم با یکدیگر کمی بزرگوارتر نیستند. دوست ندارم این را بگویم اما متاسفانه در این شغل حسادت زیادی هست. تنها کاری که می توانم بکنم این است که مکث کنم و فکر کنم: «من رو به راهم اما درباره آنها مطمئن نیستم.» برای مثال خوانده‌اید زمانی بازیگری گفت بوسیدن من مثل بوسیدن هیتلر بود [Tony Curtis در فیلم Some Like It Hot]. خب فکر می کنم این مشکل خود اوست. اگر به ناچار صحنه های عاشقانه¬ی جنسی با کسی که چنین احساسی به من دارد داشته باشم خیال پردازیم وارد عمل می¬ شود. یعنی در ظاهر با او و در باطن با خیالم هستم. انگار او هرگز آنجا نبوده است.
خوب است که جزئی از خواب و خیالهای آدمها باشید اما همچنین دوست دارید به خاطر خودتان پذیرفته شوید. خودم را یک کالا نمی بینم اما مطمئن هستم بسیاری از مردم چنین به من می نگرند. مخصوصا یک شرکت که نباید نامی از آن برده شود. اگر اینطور به نظر می رسد که پاپی ام می شوند یا چنین چیزی. تصور می کنم واقعا همین طور هست. فکر می کنم دوستان فوق العاده¬ ای دارم و ناگهان، اوه، همان داستان قدیمی تکرار می شود. کارهای زیادی می کنند، درباره¬ ی شما با مطبوعات و دوستانشان حرف می زنند، داستانهایی می گویند، نومید کننده است. اینها کسانی هستند که هر روز زندگی تان علاقه ندارید ببینید.
البته به افراد بستگی دارد، گاهی به جاهایی دعوت می شوم تا میز شام را جذاب تر و رنگین تر کنم، مانند نوازنده ای که بعد از شام پیانو می زند و می دانم که واقعا به خاطر خودم دعوت نشده -ام. فقط یک وسیله ی زینتی هستم.
فکر می کنم 5 سالگی زمانی بود که اشتیاق برای بازیگر شدن در وجودم جوانه زد. عاشق بازی کردن بودم. دنیای اطرافم را دوست نداشتم چون بی رحم و خشن بود اما عاشق خاله بازی کردن بودم. مثل این بود که می توانستید مرزهای خودتان را تعیین کنید. از خانه فراتر می رفت؛ می توانستید شرایط محیط خودتان را بسازید و می توانستید تظاهر کنید و حتی اگر بچه های دیگر در قوه ی تخیل کمی کند بودند، می توانستید بگویید: «هی چطوره تو چنین و چنان باشی و من اینجور و اونجور. جالب نمی‌شه؟» و آنها می گفتند: «اوه بله. » و بعد می گفتم: «خب این یه اسب می‌شه و اون…» این بازی بود، بازیگوشی. وقتی شنیدم بازیگری است، گفتم این چیزی است که می خواهم باشم. می توانید بازی کنید. اما بعد بزرگ می شوید و درباره بازیگری می فهمید که این بازی کردن را برایتان بسیار دشوار می کند. سابقا بعضی از خانواده های سرپرستم برای اینکه از خانه بیرونم کنند مرا به سینما می فرستادند و تمام روز و شب تا دیر وقت آنجا می نشستم. بالا در ردیف جلو، بچه ای کوچک، تک و تنها با پرده ای بسیار بزرگ و عاشقش بودم. هر چیزی را که آنجا حرکت می کرد دوست داشتم و هیچ چیزی را که اتفاق می افتاد از دست نمی دادم و ذرت بو داده ای هم در کار نبود.
زمانی که 11ساله بودم، راه ورود به دنیا برایم بسته بود. احساس می کردم که بیرون جهان هستم. ناگهان، همه چیز دست یافتنی شد. حتی دختران توجهی به من نداشتند چون تصور می کردند: «امممم خودش باید با این کنار بیاد!» و فاصله¬ ی بین خانه تا مدرسه ‌ام طولانی بود، دو و نیم مایل رفت و دو و نیم مایل برگشت. یک لذت محض بود. هر آدمی شیپور خودش را به صدا در می آورد، کارگرانی که سوار اتومبیل به سر کار می رفتند، دست تکان می دادند و من هم برایشان دست تکان می دادم. دنیا دوستانه شد. همه¬ ی پسران روزنامه رسان موقع پخش روزنامه، به جایی که زندگی می کردم می آمدند و من از شاخه درخت آویزان می شدم و چیزی شبیه پولیور به تن داشتم، آن روزها از ارزش پولیور خبر نداشتم و بعد کمی فهمیدم اما خیلی متوجه نشدم چون واقعا استطاعت خرید پولیور نداشتم. به هر حال آنها با دوچرخه¬ هایشان می¬ آمدند و روزنامه -های رایگان می¬ گرفتم که خانواده از این خوششان می¬ آمد و همه شان دوچرخه هایشان را کنار درختی که من از آن آویزان بودم می کشاندند، گمان کنم یه جورایی شبیه میمون بودم. کمی خجالت می کشیدم که پایین بیایم. حواسم را به جدول خیابان می دادم، به جدول لگد می زدم، به برگها لگد می زدم، حرف می زدم اما بیشتر گوش می دادم. گاهی خانواده نگران می شدند چون بسیار بلند و سرخوشانه می خندیدم فکر می کنم احساس می ¬کردند هیستریایی است. مثل آزادی غیرمنتظره ای بود چون از پسرها می پرسیدم: «می توانم سوار دوچرخه تان شوم؟» و می گفتند: «حتما». بعد سر و صداکنان و خندان در باد می رفتم، در امتداد خیابان می راندم، می خندیدم و آنها می ایستادند و منتظر می شدند تا برگردم. عاشق باد بودم. مرا نوازش می کرد. چیز دوگانه ای بود. زمانی که دنیا دست یافتنی شد، این را نیز درک کردم که آدمها توقع دارند بدون تشکر و قدرشناسی همواره در خدمتشان باشید، طوری که نه تنها می توانند دوستانه باشند بلکه می توانند بیش از حد دوستانه شوند و در مقابل چیز خیلی کم، انتظار بسیار زیادی داشته باشند. زمانی که بزرگتر شدم به تئاتر چینی گرومن می رفتم و سعی می کردم پایم را در اثر پاها در داخل سیمان فرو کنم و می گفتم: «اوه، اوه، پام خیلی بزرگه! فکر کنم امکان نداره». بعدها زمانی که سرانجام پاهایم را در آن سیمان خیس فرو کردم ]در سال 1953 به همراه جین راسل[ احساس جالبی داشتم. مطمئنا می دانستم واقعا چقدر برایم اهمیت دارد. تقریبا هر چیزی ممکن بود.
سعی برای بازیگر شدن بخش خلاقی بود که مرا به جلو می راند. از بازیگری لذت می برم البته در صورتی که کاری که انجام می دهید واقعا درخور مخاطبان باشد. حدس می زنم همیشه خیالبافی های بسیاری داشتم که فقط یک زن خانه دار باشم. خب، همچنین باید زندگیم را می گذراندم. هرگز از من محافظت نشد، واضح تر بگویم؛ همواره از خودم محافظت کردم. همیشه به این حقیقت بالیده ام که متعلق به خودم هستم. و لس آنجلس نیز خانه ام است، بنابراین وقتی گفتند:«برو خونه ات!» گفتم:«تو خونه ام هستم.» اولین باری که احساس کردم مشهورم، کسی را به فرودگاه می بردم، وقتی برمی گشتم نامم را در سردر یک سینما میان نورها دیدم. ماشین را پایین خیابان متوقف کردم؛ غیرممکن ¬تر از آن بود که اینقدر نزدیک و قابل لمس باشد، ناگهانی بود. گفتم: «خدایا حتما اشتباهی شده». اما آنجا بود، میان نورها. آنجا نشستم و گفتم: «پس همین طوریه که به نظر می رسه».
و همه چیز برایم بسیار عجیب بود و کماکان در استودیو می گفتند: «یادت باشه، تو ستاره نیستی». با این حال نامم آن بالا، میان نورها بود. این فکر را که باید یک ستاره باشم از مردان روزنامه نگار گرفته بودم، می گویم مردان، نه زنانی که با من مصاحبه می کردند و گرم و صمیمی بودند. اتفاقا این بخش از مطبوعات، مردان مطبوعاتی، جز آنهایی که عادتهای عجیب شخصی خودشان را بر ضدم داشتند، همواره بسیار گرم و صمیمی بودند و می گفتند:«می دانید، شما یگانه ستاره هستید» می¬گفتم:«ستاره؟» و طوری نگاهم می کردند انگار ابله هستم. فکر می کنم آنها، با روش خودشان، باعث شدند بفهمم که مشهورم.
زمانی را به یاد می آورم که نقشLorelei Lee را در جنتلمن ها بلوندها را ترجیح می دهند گرفتم. جین راسل در فیلم موهای تیره داشت و من بلوند بودم. برایش 200 هزار دلار گرفت و من هفته ای 500 دلار می گرفتم اما این مقدار برایم قابل ملاحظه بود. جین به نظرم بسیار فوق العاده بود. تنها مسئله این بود که نمی توانستم یک اتاق جامه پوشی داشته باشم. سرانجام به چنین سطحی رسیدم و گفتم: «ببینید، با این همه من بلوندم و این فیلم جنتلمن ها بلوندها را ترجیح می دهند است!» چون هنوز هم مدام می گفتند: «یادت باشه، تو ستاره نیستی.» گفتم: «خب هر چیزی که هستم [ولی] بلوندم!» و می خواهم به مردم بگویم اگر یک ستاره هستم، مردم مرا ستاره کردند. نه استودیو، نه یک شخص، بلکه مردم این کار را کردند. نامه¬ ی طرفداران، واکنشی بود که نسبت به استودیو صورت گرفت یا وقتی به اولین نمایش فیلم رفتم یا زمانی که مدیران سینما می خواستند مرا ببینند. نمی دانستم چرا. زمانی که همه به سویم می شتافتند، به پشت سرم نگاه می کردم که ببینم کی آنجاست و می گفتم: «خدای بزرگ!» تا سر حد مرگ ترسیده بودم. قبلا این احساس را داشتم و گهگاه هنوز هم دارم که گاهی کسی را فریب می دهم، نمی دانم چه کسی یا چه چیزی را، شاید خودم را.
همیشه این عقیده را درباره ی صحنه های بی اهمیت دارم که مردم باید چیزی را بگیرند که ارزش پولشان را داشته باشد، حتی اگر همه کاری که باید در یک صحنه بکنم این است که بیایم تو و بگویم “سلام”. و این وظیفه اخلاقی من است که بهترین چیزی را که در توان دارم، به آنها بدهم. بعضی روزها که صحنه هایی هستند که از نظر مفهومی مسئولیت زیادی دارند، احساس خاصی دارم و آرزو می کنم: «خدایا، کاش فقط یک زن نظافتچی بودم.» در راه استودیو کسی را در حال تمیزکاری می بینم و می گویم: «این چیزی است که دوست دارم باشم. این جاه طلبی من در زندگی است.» فکر می کنم همه بازیگران از این رنج می کشند. ما نه تنها می خواهیم خوب باشیم، بلکه باید خوب باشیم. می دانید وقتی درباره عصبی بودن حرف می زنند، وقتی به معلمم، لی استراسبرگ گفتم: «نمی دانم چه مشکلی دارم ولی کمی عصبی هستم.» گفت:«وقتی عصبی نبودی، تسلیم شو، چون عصبی بودن نشانه‌ی لطافت طبع است.»
در هر بازیگری کشمکش با کمرویی بیش از آن است که کسی بتواند مجسم کند. سنسوری در درونمان هست که می گوید چطور از دستش راحت شویم، مانند بازی یک بچه. گمان کنم مردم فکر می کنند می رویم سر صحنه و این همه کاری است که می کنیم. فقط انجامش بده. اما یک تقلای واقعی است. من یکی از خجالتی ترین آدم های دنیا هستم و واقعا باید تقلا کنم.
یک بازیگر ماشین نیست، اهمیتی ندارد چقدر می خواهند بگویند که هستید. خلاقیت باید با انسانیت آغاز شود و زمانی که انسان هستید احساس می کنید، رنج می کشید، مسرور هستید، بیمار هستید، دلواپس هستید یا هر چیزی. مانند هر انسان خلاق دیگری کمی کنترل بیشتری می خواهم، بنابراین وقتی کارگردان می گوید:«یک قطره اشک، همین الان» کار برایم آسانتر می شود و یک قطره اشک بیرون می زند. اما یک مرتبه دو قطره اشک بیرون می آید چون فکر می کنم«چطور جرات می کند؟» گوته می گوید:«استعداد در خلوت رشد می یابد» و واقعا درست است. فکر می کنم بیشتر آدمها نیاز یک بازیگر به تنهایی را درک نمی کنند. در واقع مثل داشتن رازهایی برای خودتان است که وقتی بازی می کنید، فقط برای یک لحظه، اجازه می دهید همه دنیا از آن آگاه شوند. اما آدمها دائما شما را به سوی خودشان می کشند. همه شان مانند جزئی از وجودتان می شوند.
فکر می کنم وقتی مشهور هستید هر نقطه ضعفی بزرگ نمایی می شود. این صنعت مانند مادری رفتار می کند که بچه اش جلوی ماشین دویده. اما به جای در آغوش گرفتن و به خود فشردن کودک، شروع به مجازاتش می کند. مثل اینکه جرات نکنی سرما بخوری. چطور جرات کردی سرما بخوری! منظورم این است مدیران می توانند سرما بخورند و تا ابد خانه بمانند و کارشان را سرسری بگیرند، اما بازیگر، تو چطور جرات می کنی سرما بخوری یا ویروس بگیری. می دانید، هیچ کس احساسی بدتر از کسی که بیمار است ندارد. گاهی آرزو می کنم، خدایا، واقعا آرزو می کنم مجبور باشند با تب و عفونت ویروسی، کمدی بازی کنند. من بازیگری نیستم که فقط با هدف نظم و انظباط در استودیو حاضر شوم. این اصلا هیچ ارتباطی به هنر ندارد. خودم دوست دارم در محدوده کارم منضبط¬تر شوم. به هر حال آنجا هستم تا نقشی بازی کنم نه اینکه توسط استودیو ادب شوم! بالاخره در مدرسه ¬ی ارتشی نیستم. این باید یک فرم هنری باشد نه فقط یک بنگاه تولیدی. طبع لطیفی که به من کمک می کند بازی کنم، همچنین باعث می شود واکنش نشان بدهم. بازیگر باید یک ابزار هنری حساس باشد. آیزاک استرن بسیار مراقب ویولنش است، اگر همه به ویولنش حمله ور شوند چه؟
اوه خدایا! خیلی از آدمها مشکلات غیرعادی جدی دارند که جرات نمی کنند بگذراند کسی بفهمد. اما یکی از مشکلات من برای نمایش پیش می ¬آید: دیر می کنم. بقیه فکر می کنند علت اینکه دیر کرده ام نوعی خودبینی است و من فکر می کنم کاملا متفاوت از خودبینی است. احساس می کنم در این شتاب بزرگ آمریکایی نیستم، باید بروید و باید با تمام سرعت بروید، بدون هیچ دلیل موجهی. موضوع اصلی این است که می خواهم وقتی به آنجا می رسم، برای ارائه یک اجرای خوب یا هر چیزی در نهایت آمادگی باشم. بسیاری از افراد می توانند سروقت آنجا باشند و هیچ کاری نکنند، که دیده ام نمی کنند، همه دور تا دور می نشینند، گپ می¬زنند و درباره زندگی اجتماعی¬شان حرفهای بی اهمیت می‌زنند. گيبل راجع به من گفت: «وقتی اینجاست، اینجاست. همه وجودش اینجاست! اینجاست که کار کند.»
وقتی از من خواستند در فراخوان تولد رئیس جمهور در مدیسون اسکوئر گاردن حاضر شوم، مایه ی افتخارم بود. وقتی روی صحنه آمدم تا تولدت مبارک را بخوانم، سکوت همه جا را فرا گرفته بود، طوری که اگر زیرپوش پوشیده باشم، فکر می کردم دیده می شود یا چیزی. فکر کردم: «اوه، خدای من، اگر هیچ صدایی در نیاد چی!»
چنین سکوتی از طرف مردم مرا دلگرم می گند. شبیه یک آغوش است. فکر می کنید، به خدا قسم این آواز را می خوانم و برای همه ی مردم می¬ خوانم حتی اگر این آخرین کاری باشد که در زندگیم می کنم. به یاد می آورم وقتی به طرف میکروفون رفتم، همه جا، بالا و پایین را نگاه کردم و فکر کردم: «بعد از اینکه دو دلارم را برای ورود به اینجا دادم اونجا جاییه که باید می بودم، خیلی بالاتر زیر یکی از اون تیرها، نزدیک سقف.»
بعدا ضیافتی داشتند. همراه پدرشوهر سابقم، ایزادور میلر، بودم. فکر می کنم وقتی رئیس جمهور را ملاقات کردم چیز اشتباهی گفتم. به جای گفتن “حالتان چطور است؟” فقط گفتم: «ایشان پدر شوهر سابق من هستند، ایزادور میلر.» او مهاجری بود که به این کشور آمد و تصور کردم این یکی از بزرگترین چیزها در زندگیش باشد. حدودا 75 یا 80ساله است و فکر کردم که این را برای نوه هایش تعریف می¬کند و … . باید می گفتم: “حالتان چطور است آقای رئیس جمهور” اما همان موقع هم آواز را خوانده بودم. گمان کنم کسی متوجه اش نشد.
شهرت بار ویژه ای دارد که حالا باید گوشزد کنم. اهمیت نمی دهم که با فریبندگی و جذابیت جنسی تحت فشار قرار بگیرم. اما چیزی که در کنارش می آید می تواند یک بار مسئولیت باشد. فکر می کنم زیبایی و زنانگی جاودانه هستند و نمی توانند ساختگی و تصنعی باشند و هر چند توليد كنندگان از این خوششان نمی آید، ولی دل فریبی نمی تواند جعل شود. نه دلفریبی حقیقی؛ این بر پایه‌ی زنانگی است. فکر می کنم جنسیت تنها زمانی جذاب است که طبیعی و خودانگیخته باشد. اینجا جایی است که بسیاری راهشان را گم می کنند. و بعلاوه چیزی است که مایلم بارها و بارها تکرارش کنم. همه‌ی ما مخلوقات جنسی به دنیا آمده ایم، خدا را شکر، اما قابل ترحم است که بسیاری از افراد از این موهبت طبیعی متنفر و روگردان هستند و آن را مورد تعدی قرار می دهند…
هرگز این سمبل جذابیت جنسی را درک نکردم. همیشه فکر می کردم سمبل ها چیزهایی هستند که آنها را به هم می کوبید! (منظور سنج Cymbal است. ساز ضربی به شکل دو صفحه ی گرد). اینکه سمبل جذابیت جنسی چیز رایجی شد واقعا یک مشکل است. متنفرم از اینکه چیزی باشم. اما اگر قرار است سمبل چیزی باشم ترجیح می دهم جذابیت جنسی باشد تا چیزهای دیگر که ازشان سمبل دارند! این دخترانی که سعی دارند مثل من باشند، حدس می زنم استودیوها تحریکشان می کنند یا خودشان این فکرها را می کنند. اما آنها چیزی را که باید، ندارند. می¬توانید شوخی های بسیاری درباره اش بکنید مانند اینکه پیش زمینه را ندارند یا پس زمینه را ندارند. اما منظورم میانه است، بین پیش زمینه و پس زمینه، جایی که زندگی می کنید.
همه ی فرزند خوانده هایم بار مسئولیت شهرت مرا به دوش می کشند. گاهی چیزهای وحشتناکی درباره ام می خوانند و نگران می شوم که بهشان آسیب بزند. بهشان می گویم: «اینها را از من مخفی نکنید. ترجیح میدهم همه این چیزها را بدون تردید و دودلی از من بپرسید و به همه¬ی سوالاتتان جواب می دهم.»
می خواهم علاوه بر خودشان، زندگی را نیز بشناسند. سابقا بهشان می گفتم، برای مثال، برای 5 سنت در ماه کار می کردم و صد تا ظرف می شستم و فرزند خوانده هایم می گفتند: «صد تا ظرف!» و می گفتم: «نه فقط این، قبل از اینکه آنها را بشورم، می سابیدم و پاک شان می کردم.» آنها را می شستم، آب می کشیدم و در جاظرفی می گذاشتم اما می گفتم: «خدا را شکر که مجبور نیستم خشک شان کنم.»
قبلا هرگز شاد نبودم برای همین شادی چیزی نبود که ارزشش را نادیده بگیرم. از بچه های معمولی آمریکایی متفاوت بار آمدم چون بچه های معمولی با این انتظار که خوشبخت باشند تربیت می¬شوند. اینطوری: موفق، شاد و وقت شناس. با این حال به خاطر شهرتم توانستم با دو تا از نجیب ترین مردانی که تا آن زمان دیده بودم، ملاقات و ازدواج کنم.
فکر نمی کنم مردم بر ضد من شوند، حداقل نه خودشان. مردم را دوست دارم. “عموم” مرا می ترساند اما به مردم اعتماد دارم. شاید مطبوعات یا استودیوها با پخش داستانهای جورواجور، آنها را تحت تاثیر قرار بدهند. اما فکر می کنم وقتی به سینما می روند، از دید خودشان قضاوت می کنند. ما انسانها مخلوقات عجیبی هستیم و هنوز حق اینکه طرز فکر مستقل خودمان را داشته باشیم، حفظ کرده ¬ایم.
وقتی به من گفتند در مسیر حرفه ¬ایم به آخر خط رسیده¬ ام برایم مثل مرگ بود. وقتی آقای میلر [همسر نمایشنامه نویس اش]به دلیل بی حرمتی به کنگره تحت محاکمه بود، یکی از اعضای شورای تحقیق ]کمیته بررسی فعالیت‌های ضد آمریکایی[ گفت یا میلر اسم افراد کمونیست را می ¬گوید و من وادارش می ¬کنم اسمشان را بگوید یا کارم تمام است. گفتم: «من با همه وجود به جایگاه شوهرم افتخار می کنم و از هر نظر از او حمایت می¬ کنم.» و دادگاه همین کار را کرد. گفتند: «کارت تمام است. هرگز نامی از تو برده نمی شود.»
به آخر راه رسیدن می¬ تواند نوعی تسکین باشد. باید همه چیز را از اول شروع کنید. اما باور دارم که هر کسی همواره به خوبی توان بالقوه¬اش است. حال در کارم زندگی می کنم و با افراد کمی در روابط کم تعدادی که واقعا رویشان حساب می کنم. شهرت خواهد گذشت و خدانگهدار، لحظات خوشی در کنارت داشتم شهرت. اگر بگذرد، همیشه می¬دانستم که بی ¬وفا و زودگذر است. بنابراین حداقل شهرت چیزی است که تجربه کرده ¬ام، اما جایی نیست که زندگی می کنم

منبع.کافه سینما.مونا احمدی

درباره‌ی cafeturk